
نمیدونم چرا یادش افتادم
این همه آدم تو این دنیا
شاید چون ....
به هر حال اینقدر راجع بهش نوشتن و گفتن و تحقیق کردن که شاید کار عبثی باشه دوباره گفتنه گفته شده ها
اولین چیزی که همیشه بلافاصله بعد از شنیدن اسمش یادم میفته بوف کورشه و بعد... سه قطره خون و ... و ...
داش آکل .. مرجان عشقت منو کشت و لکاته ای اثیری ...زنده بگور ...." ولیکن در آن گوشه در پای کاج ..چکیده ست بر خاک سه قطره خون .... "
راستش یه موقعی دوست داشتم داستاناشو بخونم و بیشتر از همه بوف کور جذبم میکرد
"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و می تراشد"
شاید اگه این بوف کور رو ننوشته بود ....
به هر حال مخصوصا این کتابش روی من تاثیر گذاشت و هرچقدر بیشتر میخوندم حسه تلخ و سرمازده ای رو از نوشته هاش میگرفتم و این حس خوبی نبود
یه جور محیط کثافت فکری و فضای تیره تو ذهنم مجسم میشد
یادمه که همچین حسی رو با خوندن کتابه سووشون سیمین دانشور و کتابای "جعفر شهری" و مسخ کافکا یا "ساده دل" ولتر یا کتابای "جیمز جویس"هم داشتم و دردها و رنج و عذاب بشر و خون و کثافت و زندگی های سگی و تلخی و پوچیو سرمایی که هیچی نداشته باشی تا خودتو بتونی گرم کنی مثل سربازای ناپلئون تو نبرد روسیه
بدبخت و بی پناه
خب من بطور کلی هیچ وقت نتونستم/نخواستم/نشد خودمو غرق یا معتاده این حس ها بکنم
با اینکه گاهی اوقات شبه-غرق شدم! ولی این چیزا نبودن که پایین کشیدنم
همیشه بقول یه نفر^ یه تخته پاره هایی پیدا کردم که بتونن منو بکشن بیرون از این حس ها
تو بدترین هاش نهایتا تونستم یه مدتی تو خودم باشم
تنها باشم و فکر کنم و....یخ خورد ! و شکلات تلخ و حس آسودگی و آرامش آب و دنیا به چیزی! و mezzo و اصوات و امواجی ! توی همین مایه ها و فیلم هایی که دوست دارمشون و مزه مزه کردن طعم زندگی و شب بیداری و سعی در..... و صداهایی که انگار از زیر آب میشنوی و تصاویری که انگار تو خواب میبینی و آدما و همه چیز و همه چیز ..
ولی سیگاری نشدم !طبق معمول نتونستم ! فوبیاهام نذاشت !و من هیچوقت نمیتونم مهتاد! بشم
و بعد ... خودم خوب شدم! ...
شاید ...
